تبليغاتX
Eve

از تاریخ آخرین نوشته ی وبلاگم دقیقاً 208 روز یا به عبارتی 6 ماه و 23 روز میگذره! خودمونیم عجب غیبت طولانی ای داشتم!!! باورم نمیشه.

از بس درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی شده بودم دیگه گذشت زمان رو متوجه نمی شدم.

6 ماه پیش فکر می کردم در همچین روزی دیگه زنده نباشم! مسخره نیست؟ نه که نیست... واقعیت داره... درگیره یه جور بیماری شده بودم که علائمش شبیه سرطان روده و کولون بود! درد شکمی شدید که گاهی اوقات از شدت درد یکی دو ساعتی بی حال می افتادم و خیلی عوامل دیگه که روز به روز یکی بعد از دیگری ظاهر میشدند.... دو ماهی بدون اینکه کسی بفهمه از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.. روزای بدی بودند.. یادمه وقتی برای اولین بار خودم علائم بیماریمو توی نت سرچ کردم و هفت هشتا مقاله خوندم و دیدم همشون حرف از سرطان روده میزنند پشت کامپیوتر خشکم زده بود! یخ کرده بودم..ترسیده بودم... و وقتی به اولین پزشکی که مراجعه کردم اونم با کلی دلسوزی برام تشریح کرد که احتمال چه بیماری هایی وجود داره دیگه کاملاً روحیه مو باختم.سندرم روده ی تحریک پذیر سرطان کولون..سرطان رکتوم.. سرطان کبد...یادمه وقتی دکتر داشت بیماری ها رو برام میشمرد دیگه آخرای حرفشو نمیشنیدم..اتاق دور سرم میچرخید... صداش تو گوشم بم شده بود.. کلمه هاش قاطی پاتی بگوشم میرسیدند، واضح نمیشنیدم... آره..من ترسیده بودم! از این واژه ی 5 حرفی که خیلی حرفها برای به کرسی نشوندن داشت!! ترسیده بودم! مرگ ترسی نداشت.. تلاشی که برای زنده موندن باید صورت میگرفت رعب آور و وحشتناک بود.. روشهای درمانیه سرطانها.. شیمی درمانی..ریختن موهای سر و ابرو.. عارضه های مخاطی دهان.. تضعیف ایمنی بدن.. از بین رفتن مغز استخوان و.. و... و......

در همین حین که دکتر میرفتم و آزمایش و بازهم دکتر، سعی کردم اطلاعات خودمو درباره این بیماری ها و علل و عوامل اونها و راه های مقابله با اونها بیشتر کنم که.... بله.... قسمت قشنگ داستان همین جاست.. تو این سرچها و از این صفحه به اون صفحه شدنها با وبلاگ امیر آشنا شدم، خودشو اینطوری معرفی کرده بود:

امیر 22 ساله دانشجوی مهندسی الکترونیک
مبتلا به سرطان روده متاستاز به کبد

 نوشته هاش مثل نوری به قلبم میدرخشید و دلگرمم میکرد.. سری به وبلاگ امیر(من و سرطان) بزنید... حرفا و تجربه های زیادی برای گفتن داره.   مرحبا به این روحیه..

و اما....      و اما اسم بیماری من : سندرم روده ی تحریک پذیر..

و این هم چنتا سایت مفید در رابطه با این بیماری:

فارسی:

زبان اصلی:       

    *************************************************************

یه اتفاق مهم دیگه که تو این 6 ماه و اندی رخ داده.... نقل مکان ما(من بهمراه خونواده) به شهر آباء و اجدادیمون یعنی شهره اراک.... که جزئیاتش باشه یه وقته دیگه.. 


اما خطاب به دوست عزیزم آقای حمید آقا که در بخش نظرات مطلب قبلی کامنت گذاشته بودید:

بلی، دکتر ملک پور استاد ما بودند، اما در حال حاضر در دانشگاه ما تدریس نمی کنند، اگه آدرس ایمیل خودتونو برام بنویسید می تونم اونو به ایشون برسونم.

...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 11:57 |
خواستگار خیابانی..

نرگس۱ رفت توی مغازه تا قیمت بپرسه، من هنوز از پشت ویترین داشتم پارچه ها رو نگاه می کردم، تو حال و هوای خودم بودم که آقا بهمن با گفتن ببخشید منو متوجه ی خودش کرد، یه جوون جیگیلی مستون با کت مشکی و شلوار لی و پیرهن سفید، اگه یه کلاه داشی هم میگذاشت سرش میشد مثل جاهلای قدیم.

با کلی اظهار شرمندگی و عذرخواهی و توضیح و تفسیر که قصد توهین نداره! و قصد مزاحمت نداره و قصدش خیره و از اون دسته پسرهای بی کار نیست که تو خیابون دنبال دخترا بذاره و اولین باره که چنین کاری میکنه و ..... دیدم توضیحاتش خیلی طولانی شد لبخندی زدم و گفتم آقا راحت باشید، امرتونو بفرمایید، من میشنوم.. یه نفس عمیق کشید و گفت: حقیقتش من از ترمینال تا اینجا دنبالتون بودم و دیدم انگاری قصد ندارید به این زودی برگردید (از ترمینال تا دم اون مغازه یعنی چیزی حدود 1 ساعت بنده ی خدا دنبال ما از این مغازه به اون مغازه اومده بوده!!! ) واینطور ادامه داد: فکر کردم شاید ایرادی نداشته باشه اگه با شما در جریان بذارم... می خواستم اگه ممکنه شماره ی پدر دوستتونو بهم بدید تا باهاشون تماس بگیریم....

خلاصه.... من که نرگس را می شناختم به آقای جاهل گفتم: باید از دوستم اجازه بگیرم.. چشمتون روز بد نبینه.. از آقای جاهل که کلید کرده بود و اصرار میکرد و از نرگس که نهههههه.... شماره ندیا!!! من پسره رو دیدمش تو ترمینال، چشم منو در آورد اونجا از بس نیگام کرد...

هی ما رفتیم تو مغازه سراغ نرگس هی رفتیم سراغ آقای جاهل.. هی به نرگس گفتیم آخه دختر عیبی که نداره، یه شماره میدی و یه زنگی میزنند اگه نخواستی مامانت رد می کنند دیگه... هی به آقای جاهل گفتیم دوستم به هیچ وجه قبول نمی کنه! دفعه آخر که تو مخ زنی شکست خورده از مغازه اومدم بیرون آقای جاهل گفت: پس یه زحمتی بکشید شماره ی منزل ما رو به دوستتون بدید تا مادرشون تماس بگیرند با مادرم صحبت کنند.. بازم رفتم تو مغازه و بازم از نرگس جواب نهههه شنیدم اما تنها راهی بود که میشد قضیه را فیصله داد... نرگس قبول کرد و برای بار آخر رفتم سراغ آقای جاهل... دیدم روی یه تیکه کاغذ شماره ی خونه و اسم و رسم و شماره مبایل خودشو نوشته بود و کاغذ رو داد به من (فکر کنم از قبل این کاغذو آماده کرده بود!).. بازم عذر خواهی کرد و ...بالاخره تموم شد!

دست آخر هم که نرگس کاغذ رو ندیده پاره کرد و انداخت دور، می گفت تو اصفهان این جوری خواستگاری کردن ظاهر چندان قشنگی نداره و اصفهانیا نمی پسندند! می گفت حالا اومدی و اینا هم اومدند خونه ما و شد! بعدا من به فامیلمون بگم پسره تو خیابون گذاشته دنبالم؟؟؟؟؟؟

شما نظرتون چیه در مورد این روش؟
من که میگم....: آقای جاهل! این ره که تو میروی به قرقیزستان است!!!

----------------
(۱)نرگس یکی از دوستان دوره ی دبیرستان که مهره مار داره!
--------------

این چند خط را هم مینویسم به یادگاری از خانوم یادگاری فر همسایه ی محترمه ندیده و نشناخته..
اینجانب بر اساس تجربه ی چندین و چند ساله و تحقیق و تفحص موشکافانه به این نتیجه رسیدم که روحیه ی بشاش و میزان اعتماد به نفس دختران دم بخت نسبت مستقیمی با جمعیت پسران هم محلی دارد! باشد که جمعیتشان روند رو به رشدی داشته باشد. آمین.. 
+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 12:47 |
زنده ام.... نفس می کشم.... ملالی نیست.....

تو مدتی که نبودم چندتا سفر کوتاه و بلند داشتم.. یه روزه.. دو روزه.. چهار روزه... همراه شدن با یه تور گردشگری و کوه نوردی (پیست و اسکی) و یکی دو سه بار!! به اراک رفتیم. برای نوشتن موضوع زیاد دارم! از فال قهوه گرفته... تا قرصهای اکستازی و ... زندگی ساده ی روستایی نشین ها و سادگی دلشون و خیلی چیزای دیگه... امیدوارم فرصتی پیش بیآد که تا فراموشم نشده بتونم بنویسم..... (بر خلاف همیشه که وقتش هست اما حرفی برای گفتن ندارم..) و به زودی جواب کامنتهای دوستان را هم خواهد داد.... خیلی دیر شد.. می دونم..

اما... دیروز...

با رفقا... به مناسبت تولد دو تا از دوستامون.... رفتیم حاشیه زاینده رود... (تاریخ تولد هر دوتا نزدیک به هم بود... واسه همین یکیش کردیم... میشه.. چرا نمیشه؟..) زیر اندازی و فلاکس چایی و یه کیک خیلی خوشکل و هدیه های قشنگ فشنگ... روزی شد واسه خودش... اینم تصویر کیک تولدشونه.. انتخاب من بود.. خودمونیم... خشکله ها

کیک تولد الناز و نیلو

امیدوارم این جمله ی زیبا از این دیدار همیشه به یادم بمونه....

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند ، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند. زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگرچه دوستت ندارند...

 

...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 16:4 |
در وبلاگ دوستی (آقای حامد) مطلبی خوندم با این عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام؛ .. وقتی داشتم در قسمت نظرات.. نظرمو می نوشتم.. این قدر زیاد شد که بهتر دیدم تو وبلاگ خودم بنویسم در موردش..

آقای حامد در پستتون نوشتید>>
"کلاً نظامی ها معمولاً از دهک های پایین فرهنگی و اقتصادی جامعه هستن.. "
نوشتید کلاً... و بعدش نوشتید معمولاً... این یعنی حرفی برای خالی نبودن عریضه.. یعنی حرفهای مردم عامی.. نه یک نویسنده! (این شد انتقاد دوم به نوشته ی شما.. اولیش همونیه که تو بخش نظرات وبلاگ خودتون عرض کردم..)

و انتقاد سوم)
بهتر بود به جای *نظامی ها* می نوشتید قشری از نظامی ها که بیشتر با سربازها یا مردم سر و کار دارند..[چشمک]

پدر من نظامی بود.. تحصیل کرده ی آمریکا (برمیگرده به زمان قبل و اوایل انقلاب که نظامی ها رو برای تحصیل بورسیه ی آمریکا می کردند..).. دوره ی تخصصی ایشون رو در ایران فقط 10..12 نفر گذرونده بودن (اشکال زدایی بخشی از موتور هواپیما).. که البته افراد نظامی زیاد دیگه ای، هم دوره ایه ایشون، در تخصص های دیگه آموزش داده می شدند.. یعنی می خوام اینو بگم که در ارتش هم آموزش دیده ها کم نیستند!
اما اصل مطلبم اینه که.. در 4 سال آخر خدمت پدرم.. ایشون باید نیروهایی رو آموزش می دادند که در نبود پدرم (بازنشستگی) بتونند عهده دار کار ایشون بشند.. (که البته تعداد نفرات مورد نیاز افزایش یافته بود و هر متخصصی می بایست ده بیست نفر رو آموزش می داد..) و تمامی 16..17 نفری که تحت نظارت پدرم آموزش می دیدند.. دانشجوهای ارشد دانشگاه هوافضا بودند که خب این یعنی قشر پایین فرهنگی نبودند!
یعنی نباید کسیو که در لباس نظامی ظاهر میشه دست کم گرفت!

اما...
به دلیل مسایل امنیتی.. ارتشی ها یاد گرفتند که از اینگونه مسایل موجود صحبتی نکنند.. حتی پدرم که پدرم بود.. به زور میشد از زیر زبونش در این زمینه ها حرف بیرون کشید..

آقای حامد..سوزوندم شما رو یا نه؟؟...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 15:32 |

چند مدتیست که به سبب سرمای هوا توی حال نزدیک به بخاری می خوابم، اتاق من جایی برای لوله بخاری نداره...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تو همون نگاه های اول که به دور و برم انداختم.. خیلی اتفاقی چشمم به لوستر کوچک سبز رنگ آشپزخونه افتاد، همین طور که داشتم به هماهنگی رنگ این لوستر و دیوار آشپزخونه که اون هم سبز مغز پسته ایست فکر می کردم و هض می کردم فکری به ذهنم خطور کرد و این بود که... با اینکه این همه دوستان و آشنایان و همگان!! از سر شوخی یا بعضاً جدی، من رو با عبارت بچه پولدار .. یا مایه دار خطاب می کنند اما... اما .. ما در منزل در حال و پذیرایی (که سر هم هستند) لوستر نداریم!.. در گذشته ای دور لوستر هایی را به یاد می آورم که اگر الآن هم بودند میشد به عنوان عتیقه فروختشان.. لوسترهایی هر کدارم با سه حباب گل لاله ی زرد رنگ.. که بعد از اینکه مامان خانوم از آنها خسته شد و معلوم نشد چه بلایی از آسمان!! بر سر آنان نازل گشت.. دیگر در منزل ما خبری از لوستر نبود.. اما این فکری نبود که منو به خودش مشغول کرد، در واقع من داشتم به این فکر می کردم که چرا تا به این حد به این چیزها بی تفاوتم؟.. اصلاً برایم اهمیت ندارد.. لوستر داریم یا نداریم..مهم نیست.. شاید به این خاطر است که هرگاه به سقف خانه نگاه می کنم.. خواه نا خواه.. فکرم از سقف که چه عرض کنم از طبقه ی دوم و سوم خانه.. گاهاً از طبقات اول و دوم و سوم آسمان هم!! فراتر می رود.. و در این بین لوستر به چه کارم می آید..!؟! مگر اینکه بتواند افکار مرا که گاه و بی گاه به تاریکی می گرود و به بن بست می رسد روشن کند! روشن می کند؟! لوستر بخریم؟

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 19 بهمن1387 و ساعت 23:43 |

" راوی - وب سایت کتاب های صوتی

یک حرکت جمعی کوچک و فرهنگی برای کمک به نابینایان،کم بینایان و کسانی ست که به دلیلی قادر به خواندن کتاب نیستند این وب سایت یک وب سایت گروهی ست، و نیاز به همکاری مستمر شما دارد. همین امروز می توانید یک کتاب صوتی تولید کنید و به مجموعه کتابهای صوتی - راوی اضافه کنید. " بدون شرح

خیلی از کتاب ها و قصه های کودک مربوط به قبل از انقلاب که مهلت قانونی کپی رایتشان تمام شده در این سایت می تونید ببینید. من این قصه رو خیلی دوست دارم>> شاپرک خانوم

من الآن دارم شنگول و منگول گوش می کنم! پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید

------------
پاورقی:

این پست را با استفاده از قابلیت جدید بلاگفا نوشتم، به این صورت که در نرم افزار ورد مطالب رو نوشتم و از همونجا مستقیم به بلاگفا فرستادم! (برای من که فوق العاده بود.)

برای اطلاعات کاملتر در این رابطه به خبرنامه ی بلاگفا سری بزنید.

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 16 بهمن1387 و ساعت 18:45 |
...شما ربطشون بدید.. کار نشد نداره!

1)ماجرای اول حاصل چند ده دقیقه ای انتظار در یک اداره است:

می دونیم که مورچه نمادی از کار و فعالیت و پشتکار است، همیشه وقتی می خواهند از اینکه نباید نا امید شد و باید ادامه داد و همواره امید داشت.. حرف بزنند مورچه را مثال می زنند و حمل دونه ای که بارها و بارها می افتد اما مورچه دست از تلاش برنمیدارد..
امروز من حشره ی دیگه ای رو دیدم که به مراتب پشتکار زیباتری نسبت به مورچه داشت.. نمی دونم چرا هر وقت این حشره را می بینم ناخودآگاه به خنده می افتم، شاید به علت ظاهر مضحکشه، شاید هم راه رفتنه کج و معوجش.. یا اون دست و پاهای زشتش.. یادم میآد از بچگی همیشه دوست داشتم ردشو بگیرم و دنبالش برم..
امروز صبح برای یک کار اداری به یکی از همین اداره جات رفته بودم، بیرون اتاق مربوطه روی صندلی ها که منتظر نشسته بودم تا نوبتم بشه، یه عنکبوت ریز و کوچولو.. از همونا که بهش شیطونکم می گن بین زمین و هوا معلق بود.. اینقدر ریز بود که به سختی میشد دیدش و تاری که عنکبوت کوچولو از اون آویزون بود به حدی نازک بود که من هر چقدر تلاش کردم نتونستم ببینمش، حتی سرمو بردم نزدیکش.. از فاصله ی 4.. 5 سانتی متری هم مشخص نبود.. انگار یه تار نامرئی بود..
اما چی واسه ی من جالب بود..

خوب که دقت کردم به این حشره.. دیدم داره تلاش می کنه تاری که تنیده و از سقف آویزونه.. را دوباره جمع کنه و بالا بره تا به سقف برسه.. یکمی که تار رو جمع می کرد گویا خسته میشد.. کمی استراحت می کرد، تو این فاصله ی استراحت حتی گاهی چند سانتی متر سقوط می کرد.. اما دفعه بعد سعی می کرد بیشتر بالا بره تا جبران سقوطش هم بشه.. اگه 10 سانت بالا می رفت..2..3 سانت سقوط داشت و باز 10..12..سانت صعود می کرد و باز سقوط و صعود تا اینکه خودشو به سقف رسوند.. در این بین با کوچکترین وزش بادی ده ها سانتی متر به این طرف و اون طرف منحرف میشد.. اما با همه ی این وجود این انحرافا اونو از مسیر اصلیش دور نمی کرد! هر بار خودمو به جای اون کوچولو می ذاشتم و از نگاه اون مسیر تار آویزون از سقف رو ورانداز می کردم.. فقط یه تار بلند می دیدم و در امتداد تار یه سقف که باید بهش رسید.. حالا اینکه چقدر به چپ و راست منحرف شدم اصلاً برام قابل تشخیص نبود تنها تلاشم این بود که از تار برم بالا و خداخدا میکردم تار پاره نشه!
شما اگه جای عنکبوت بودید چی میدید؟

2)ماجرای دوم:

این روزها مکرراً خبر فوت جوونهایی را شنیدم که دست به خود کشی زدند.. دو سه ماه پیش بود که تو کوچه پشتی خونمون یه جوون پسر حدوداً 20 ساله خودشو دار زده بود.. و همین یکی دو هفته پیش تو آپارتمانهای اون طرف خیابون یه جوون دیگه با بریدن رگش خودکشی کرده بود.. هر کدوم به علتی.. تو این حوادث شایعه ها فرصت برای پراکندگی پیدا می کنند.. یکی رو میگن چون کنکور قبول نشده.. اون یکی رو میگن چون خونواده ی دوست دخترش دست رد به سینش زدند.. یکی دیگه رو میگن واسه اینکه نتونسته بره خارجه واسه ادامه تحصیل و.. و.. و. اما کی مقصره؟ جامعه؟ خونواده؟ خود این افراد؟

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 12 بهمن1387 و ساعت 22:4 |
در جواب این نوشته ی من با عنوان جلد!! دوستی این نظر رو فرستاده بودند که دیدم بد نیستم بذارمش اینجا!!!

آره واقعاً؟

نظر دوستمون اینه>>

"

شریعتی ... شر گفته!

نیچه در سوم ژانویه 1889 در میدان کارلو آلبرتو ی شهر تورین ایتالیا در حین دیدن صحنه ای که در آن یک کالسکه چی اسب خود را شلاق می زند منقلب می شود و اشک ریزان به سوی اسب می رود و او را با مهربانی نوازش می کند و پس از چند لحظه غش می کند...تازه یازده سال بعد در 24 اوت 1900نیچه در بستر بیماری می میرد! معلوم نیست سکته ی مغزی کرده بود یا بر اثر سیفلیس بوده
در این مدت معلوم نبود نیچه دیوانه شده یا خودش را به دیوانگی زده چون دیگر کتابی ننوشت به جز چند یادداشت مبهم و عجیب
به هر حال هنوز گودرز به شقایق پیشنهاد ازدواج نداده و دکتر شریعتی هم در مورد نیچه یک شرووری گفته تا چهار نفر را بلانسبت خر کند و تناقضات فرنگی ها و غربی ها را بگوید!
این داستان زندگی نیچه را به قول دوستان در هر اینترنتی می توانی بیابی
ببخش که ...
خواستم که...
همین!

پایان کامنت!

"


واقعاً اونی که شریعتی تو کتابش نوشته ساخته ی ذهن خودشه؟؟؟؟

چرا آخه؟؟ من نوشته های شریعتی رو خیلی دوس داشتم.. چون ذهن رو به چالش می طلبه.. اما اگه اینجوری باشه که از این به بعد وقتی می خونمشون باید تصور کنم دارم کتاب رمان و داستان می خونم!!

 

من فعلاْ حقیقتو نمی دونم.. این پست را می ذارم تا یادم باشه برم دنبال حقیقت

...

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 14:7 |
این ماجرا حدوداً دو سه هفته ی پیش اتفاق افتاد اما حس نوشتنش نبود تا اینکه این مطلبو  با عنوان *دختران ساده دل* تو وبلاگ یکی از دوستان (ی.الف) خوندم.

ماجرا از این قراره که..
یک روز سرد پاییزی حوالی ساعت سه، سه و نیم تو ایستگاه اتوبوس منتظر یکی از دوستام نشسته بودم که دو تا دختر ترگل ورگل اومدند کنار دستم نشستند.
(واسه سهولت بیان دو تا اسم واسه این دوتا سوپر استار انتخاب می کنم.. فرض کنید.. م م م مثلاً نغمه و پریسا)
نغمه گفت: واااای پریسا!!! نمــــی دونی، پسره ی خل اومده بود بــسسس نشسته بود پشت در خونمون، منم از ترس اینکه نکنه یکی ببیندش رفتم دم در گفتم چیه؟ چی کار داری؟ الآن مامانم اینا میآن خونه.. پاشو برو یکی ببیندت برام زشت میشه.. چی می خوای از جون من؟ پسره هم گفت برو گوشیتو بیار، رفتم گوشیمو براش آوردم پسره ی خر شمارشو سیو کرد رو گوشیمو رفت!
پریسا گفت چه تیپی بود؟ نغمه گفت: زاغـــــــارررررت!
پریسا: شمارشو بده تا یکم باش حرف بزنم.
پریسا زنگ زد به اون آقا پسره و خودشو به جای دوستش نغمه جا زد و گفت واسه چی اومده بودی دم خونمون بس نشسته بودی.. الآن هم اگه کار داری خودت زنگ بزن من شارژ ندارم!
پسره زنگ زد و حدوودآ ده بیست دقیقه ای این دوتا دختر سر کار بودند و سر کار گذاشتند. و خیلی ماهرانه پریسا خودشو جای یه دختر ساده که رفت و آمداش توسط خونواده کنترل میشه جا زد و.. سرتونو درد نیآرم..*واسه این 20 دقیقه مکالمه ی پریسا با اون پسره که دم خونه نغمه اینها بس نشسته بود خودتون دیالوگ بسازید ..ماشالله.. همه از من وارد ترید تو این زمینه..* تو همین حین نغمه مدام زنگ میزد به یکی دیگه که: پس شما کجایید؟ ما رو نیم ساعت اینجا معطل کردید؟ زود باشید دیگه.. هوا سرده، سردمون شد.. (استغفرالله.. من کی گفتم طرف پسر بود؟؟؟؟ من فقط فهمیدم دختر نبود و ماشین داشت و می خواستن برن بگردن و خیلی باحال بودن و دمشون گرم و دفه قبل نغمه و پریسا خیلی حال کرده بودنو..)

اما..
اما...
اون چیزی که موجب شد من چشام از حدقه بیرون بزنه و نتونم جلو خندمو بگیرم (همونجا ییهو قهقهه زدم..ناجور..چه جوری؟؟ اینجوری>>یا ها ها ها ها..) و نزدیک بود این دوتا دختر با چشاشون و نگاه پر غضبشون قورتم بدند.. این بود که دست آخر پریسا در کیفشو باز کرد و همین طور که داشت می گفت : "بذار ببینم تو اینا چه خبره.." سه تا گوشی دیگه از کیفش بیرون آورد..
حالا شما بگید.. کی ساده است؟ اون پسره که خیلی خوب طرفشو شناخته و می دونسته فقط کافیه شمارشو رو گوشی نغمه سیو کنه..؟ نغمه..؟ یا پریسا؟ یا اونایی که خیلی باحال بودن و ماشین هم داشتن؟؟
.
.
.
نتیجه غیر اخلاقی اینکه حتماً خطوط ایرانسل برای موارد ضروری به همرا داشته باشید.. اون هم نه یکی دوتا.. بلکه به میزان لازم.
نتیجه اخلاقی هم اینکه.. ساده بودن یا نبودن.. خوب بودن یا نبودن.. مهربان بودن یا نبودن..پاک بودن یا نبودن.. و دست آخر انسان بودن یا نبودن.. به پوسته و نقاب و اصل و ذات دختر بودن یا پسر بودن نیست! بلکه اینها همه به مقوله ی انسان بودن آدمها بستگی داره
.
.
با تشکر از دوست خوبم که به من یاد داد هیچ وقت نگم.. پسرها یا دخترها.. همیشه بگم بعضی از آدمها
 
+ نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه 1 دی1387 و ساعت 12:33 |
سلام، اینو امشب توی یه دفترچه خاطرات خوندم.. دیدم خشکله گفتم واسه دوستامم بفرستم.


*****************************************************************
خدایا چه کردم با دل خود؟!
امروز چه کار کردم با دل خودم... نمی دونم! اما می نویسم تا یادم بمونه... تا دیگه دل نسپارم! تا دیگه حواسم را جمع کنم... تا دیگه عادت نکنم... من که جنبه ندارم ادعای رفاقت نکنم!!
چشمهای داغم.. وجود سردم.. یک سینه ی فسرده و یخ زده.. یک قلبی که نبود!
اما دردش تو تموم وجودم پیچیده بود!
قلبمو سپرده بودم..
اما نفهمیده بودم..
آره یادم اومد!
لحظه ی آخر وقت خداحافظی به رسم یادبود بهش بخشیده بودم.
اما اصلاً به بعدش فکر نکرده بودم! (فکر نمی کردم اییینقدر دردناک باشه.)
...
می گن: "اگه کسی رو دوست داری بهش بگو، قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند!!"
ولی ما هر دو امروز *دوستت دارم* را فریاد زدیم و بازهم شکستیم!
عزیز دلم.. اگر می دانستی.. تمام مسیر برگشت تا خانه را گریه کردم..
...
.
.
اگر تو دیشب خواب به چشمهایت نیآمد، من را ببخش.. دعا می کنم از امشب راحت بخوابی..
اما می دانم..
اما می بینم..
شبهایی را که شروع می شوند از امشب! و من با دو غم می خوابم..
با دو غم سرد..
سردی این دو غم.. سرمای تن یخ کرده ی من است!
غم بی پدری... و غم دوری از تو.
...
امروز چه کار کردم؟.. نمی دانم! ترسیدم!.. ترسیدم اگر بیشتر ببینمت، اگر بیشتر به تو فکر کنم.. دیگر نتوانم از تو دور بمانم!
ترسیدم که تو! من را تنها بگذاری و غرورم را بشکنی..
پیش دستی کردم.. گفتم: خداحافظ!!
ولی با تو نبودم! با دلخوشی هایم بودم! با لحظه های شادم بودم! با خنده های خشکیده ی گوشه ی لبهایم بودم! با شوق چشمهایم بودم! با شور و حرارت و جوانیم بودم!
تو به من بگو..
اینایی که گفتم... یعنی من دل سپرده بودم؟
منو بخش.. آخه... نفهمیده بودم!
دیدی... امروز چه راحت همه ی واژه هام رو گم کرده بودم؟
آخه... آخه... فکر کنم هول کرده بودم!


بخواب عزیزم.. آروم بخواب..
من به اندازه ی هر دومون بی قرارم!

****************************
اینها را برات فرستادم نه برای اینکه اذیت بشی... واسه اینکه واسه تو گفته بودم.
+ نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت 4:35 |