تبليغاتX
Eve

اولش باور نکردم... با این وجود با شعف فراوون تا انتها خوندم... حتی اگر حقیقت هم نداشت با خوندنش یه جور حس آرامش خاص به من منتقل میکرد.. (اما یکم که سرچ کردم دیدم خیلی شگفتی ها در جهان وجود داره که ما ازشون بی خبریم!!!......)

       كلمه Universe (به معنای جهان) كه در زبان انگلیسی برای توصیف بی‌نهایت و فضای لایتناهی به كار می رود از دو جزء UNI به معنی یك و  Verseبه معنی آواز ساخته شده است؛ جهان یعنی یك آواز. به تازگی دانشمندان علم ستاره‌شناسی، بعد از تحقیقات وسیع و طولانی، به این نتیجه رسیده‌اند كه آفرینش نه با یك انفجار عظیم (به نام بیگ بنگ) كه با نوایی آرام آغاز شده است. نوایی كه به تدریج منتشر شده و اكنون در تمام فضا جریان دارد. محققان در دانشگاه كمبریج نیز دریافته‌اند كه خورشید كهكشان پرسیوس آوازی خاص و ریتمیك می‌خواند. (1) اصوات و نواها نه تنها در اعماق فضا، بلكه در مولكولها و اتمها نیز یافت شده‌اند. دكتر دیوید دیمر (2) زیست شناس و سزوان ژاندر (3) موسیقی دان، سراغ شگفت‌انگیزترین مولكول حیات یعنی DNA رفته‌اند. این ایده كهDNA و موسیقی ممكن است با یكدیگر مرتبط باشند برای اولین بار توسط دكتر سوسومواوهنو (4)  مطرح شد. DNA نردبانی مارپیچ است كه از یكسری رمز تكرار شونده تشكیل شده است. رمزهایی كه با ترجمه بخش اندكی از آن، پروتئین‌ها و در نهایت موجودات زنده شكل می‌گیرند. DNA زبان رمز مشترك در بین تمامی موجودات زنده روی كره زمین می‌باشد، در آغاز حیات تاكنون، و راستی این زبان مشترك چه می‌گوید؟

      دكتر دیمر و ژاندر، در طی آزمایشات علمی و با ثبت ارتعاشات مولكول DNA به وسیله اسپكترومتر مادون قرمز و تبدیل فركانسها به نت موسیقی، سعی كردند این زبان مشترك را به صوت ترجمه كنند.(5) و حالا سؤال این است: آیا این اصوات و نتها، ملودیك و آهنگین هستند و یا DNA تنها مجموعه‌ای نامنظم و تصادفی از صدا و فركانسهاست؟

  آنها فركانسهای DNA یك سلول را به نت ترجمه كرده و شروع به نواختن كردند. نتیجه شگفت‌انگیز بود، یك موسیقی بسیار زیبا! ژاندر در این رابطه می‌گوید: «برخی از این تركیبات فركانسها،  بسیار حیرت‌انگیز بودند. با شنیدن آنها من به موسیقی زندگی خودم گوش می‌دادم. بسیاری از افرادی كه به موسیقی DNA گوش دادند، كاملاً هیپنوتیزم و مسحور شده‌اند و بسیاری دیگر نیز ساعتها گریسته‌اند. برخی دیگر اذعان كرده‌اند كه این موسیقی نوایی از درون آنهاست و آنهایی كه با موسیقی كلاسیك آشنایی داشتند به شباهت موسیقی DNA با آثار نوابغی چون باخ، برامز، شوپن و…اشاره كرده‌اند.

دانلود یکی از موسیقی های زیبا و الهام بخش ساخته شده از نمونه DNA حجم:1.2 مگابایت

در این صفحه می تونید نمونه موسیقی های دیگری که از این روش خلق شدند را دانلود کنید.. اسامی موسیقی ها همان اسامی مولکول ها می باشند.. Alpha Keratin و FOX-P2 (The "Human Language Gene (ژن زبان بشر) هم جالبند. (بعضی هاشون حقیقتا ناهماهنگ میزنند!! استروژن را گوش کنید!)

............ ادامه مطلب را از دست ندهید......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه 3 تیر1390 و ساعت 14:37 |
اینم هدیه نوروزی من به شما دوستای گلم  نوروز 90

یه آهنگ مازندرانی خیلی خیلی با حال از استاد علی گرائیلی بنام کیجا امیر کلایی یا همون شعبون کدخدا خودمون(حجم: ۵۱۴ کیلو بایت٬ فرمت amr مناسب برای گوشی مبایل، یا نرم افزار Real Player)

شهریور ماه گذشته (۸۹) که رفته بودم شمال یه سی دی محلی خریدم که خیلی با حال بود از شمال که برگشتم یکی زد تو گوش سی دیه!! نیست و نابود شد و منم موندم تو کفِش!!!! تا اینکه بالاخره.... یه تیکه از یه آهنگاشو تو سریال پایتخت شنیدم... سریشششش شدم تا پیداش کردم. آره همین هدیه نوروزیه است... اگه گوش نکنید از دستتون رفته.

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 6 فروردین1390 و ساعت 1:58 |
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى
خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر
زنده نخواهند بود...
اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،
وضعیت شما از وضعیت ۵٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است ...
اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ،
وارد مسجد (یا کلیسا) شوید،
وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است ...
اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید ...
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،
شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید ...
اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید
1- یک کسى به فکر شما بوده است ...
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید ...
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند ...
به قول یکنفر:
* طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،
** طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،
*** طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،
**** طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،
***** و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.

منبع:http://drzohrabi.ir

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه 24 دی1389 و ساعت 22:58 |

(يكي نيست به من بگه مجبوري اينهمه وقت وبلاگتو آپ نكني كه پستت اينقدر طولاني بشه!! پيشاپيش از خوانندگان محترم عذر مي خوام به جهت طولاني شدن اين پست.)

بنام او... كه يادش آرامش بخش دلهاست...

پرده اول:

شاگرد شوفر پرسيد: چند سالتونه؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: همين طوري... كنجكاو شدم، يه اخمي كردمو گفتم: سنم كم نيست! گفت: خيلي هم زياد نيست، پرسيدم: بهم مي خوره چند ساله باشم؟ گفت:22..23.... گفتم: اووووووه.. شما ديگه منو خيلي بچه ديديد! براي دقايقي سكوت كرد و بعد دوباره رو كرد به من و پرسيد: يعني چند سالتونه؟ گفتم: 29 سالمه! گفت: نه!!! اصلا بهتون نمي خوره!بهتون همون حداكثر 22.. 23  مياد... گفتم: بله..همه همينو بهم ميگن.. ميگن چهره ت خيلي كمتر از سنت نشون ميده. از تعجب داشت شاخ در مياورد! شايدم تيرش به سنگ خورده بود كه قيافش اونجوري شده بود. (اتوبوس خلوت بود.. جوري كه مسافرا هر جا دوست داشتند مي نشستند، من تو رديف چهارتاييِ صندلي تنها بودم.. كه شاگرد راننده اومد نشست روي جفت صندلي سمت راستي... ) پرسيد سركار ميريد يا دانشجو هستيد؟ گفتم: دانشجو. گفت: چه مقطعي؟ گفتم: فوق ليسانس!!!!..( آرزو بر جوانان عيب نيست!) ادامه داد: متاهليد؟ گفتم: بله!(موقع گفتن دروغهاي به اين بزرگي به سختي جلوي خنده مو ميگرفتم.) پرسيد همسرتون...؟ گفتم: ايشون پزشك هستند.. 4 سال از من بزرگترند يعني 33 ساله... و حدودا دو ساله ازدواج كرديم... و البته هنوز بچه اي نداريم.... سوال ديگه اي هست؟؟؟؟؟؟

نمي دونم چرا به سوالاش جواب سربالا دادم!!! شايد اينجوري احساس امنيت بيشتري مي كردم!!

در ضمن مطلب بالا هيچ ارتباط مستقيم و غير مستقيمي با برق و چراغ نفتي نداره!!!!!

************************************************************

 پرده دوم:  مزاحم يا مراهم؟

حدودا دو هفته اي يكبار يه پيام ارسال مي كرد به گوشيم، هربار مي پرسيدم شما؟ به يه طريقي مي پيچوند! حوصله كاراگاه بازي نداشتم... ميذاشتمش به حال خودش تا خوشش باشه.. دوباره بعد از يكي دو هفته يه پيام مي فرستاد... يهو از دستش شيكار شدم ناجور!! حوصلمو سربرده بود.. شمارشو دادم داداشم گفتم داره ميره رو اعصابم! بگرد ببين كيه؟ از اونجايي كه فكر مي كرديم طرف مزاحمه... ديديم برعكس.. شديدا هم مراهمه!!! مرجان بود! بزغاله! خدايا راه راست را به سوي همه ي جوونها كج كن... علي الخصوص اين يكي!

هر كسيو ميبيني يكي دوتا داره..... ها... چيه؟ بد نگاه مي كني! منحرف! منظورم يكي دوتا ايرانسله! البته همه دارند فقط براي مواقع ضروري!!! اين سر به سر گذاشتن ها هم جزء همون مواقع ضروريه....! آيا؟

بچه هاي شجاعي كه از واكسن نمي ترسند!!پرده سوم:

سعي كنيد هميشه واكسن بزنيد... خوبه! نه فقط واسه بيماري ها.... كلا واكسن چيزه خوبيه ديگه... خوبه آدم در مقابل اتفاقهايي هم كه براش ميوفته واكسينه باشه! مي پرسي چطور؟ اينطوري كه يه بار كه يه اتفاقي تو زندگي برات افتاد، بشه ملكه ذهنت! و بتوني در مواقع لازم ازش درس عبرت بگيري و از تجربه هات استفاده كني! اين ميشه واكسيناسيون در برابر مشكلات ريز و درشت زندگي. (حق كپي رايت اين مطلب از يكي از دوستان ميباشد!.. كه امسال واكسينه بود!)

پرده چهارم:

فرشته خانوم يه ابر كشيد، گفت اين شكليه.. چون دور از دسترسه.. غير قابل لمسه... رضوان يه دايره كشيد، گفت آخه ما توش محدود شديم!....... سرنوشت شما چه شكليه؟ اگه بخواهيد سرنوشتتونو رسم كنيد.. چي ميكشيد؟ .......            نفر بعدي يه جاده كشيد، گفت: همين مسيريه كه داريم طي مي كنيم! .......          نفر بعدي ..... چندتا فرعي به جاده اضافه كرد، گفت: تو اين مسير انتخابهاي متعددي داريم!  .......         شقايق يه نامه دربسته كشيد، گفت آخه رازه... سكرته!.......         نفر بعد يه درخت سيب كشيد، گفت درخت سيبو نميشه عوضش كرد كه بشه درخت انار!!!! اما ميشه كاري كرد كه بهترين سيبها را داشته باشه!

حالا شما رسم كنيد... سرنوشت شما چه شكليه؟

(اشتباه نشه... كلاس نقاشي نبود... روانشناسي هم نبود... كلاس زبان بود.)

پرده آخر:

تا امروز یک فصل از زندگی مشترک مجید(داداشم) و همسرش می گذرد..(معادل سه ماه) خدایا..خدا جون.... شکرت! دعا می کنم تو منطقه زندگیشون فقط و فقط و فقط...فصل بهار باشه!!!

....

+ نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه 2 آبان1389 و ساعت 15:14 |

کاش میگفتی که هجران را چه درمان کرده اند؟.... (خواننده ی عزیز پیشاپیش خاطر نشان میکنم با اینکه عنوان مطلب عشقیست ولی متن حاوی هیچگونه اشاره ی عشقی نیست! نویسنده کاملا عشقی و بی دلیل این عنوان را انتخاب کرده! آنچه که باید می گفتیم..گفتیم! با این امید که شما بله خود شما دوست عزیز... نروید در باقالی ها)

نزدیک به 10 ماهه که ساکن اراکیم و این یعنی نزدیک به 10 ماهه که سکوت پیشه کردم، هیچ وقت خودمو تا این حد نشناخته بودم.. انعطاف پذیری شخصیتم شدیدا کمه! بهم میگفتن بعد از یه مدت عادت میکنی.. 10 ماه گذشته و من هنوز عادت نکردم، یعنی 10 ماه برای عادت کردن کمه؟ هربار میرم اصفهان موقع برگشت بی اراده برمیگردم از شیشه عقب ماشین پشت سرمو نگاه میکنم و تو این فاصله صدها خاطره ی ریز و درشت با سرعت برق و باد از ذهنم میگذرند...وقتی به خودم میام که خیلی خیلی از شهر فاصله گرفتیم و دیگه خونه ها قابل تشخیص نیستند...

شدت علاقه ای که به اصفهان دارم و نفرتی که نسبت به اراک دارم موجب میشه هیچ وقت عادت نکنم.

با کار خودمو سرگرم می کنم.. کاری که هیچ علاقه ای بهش ندارم اما شدیدا بهش نیاز دارم، نیاز دارم چون تنها راهیه که روزها زودتر میگذرند...نمیدونم تا کی میتونم اینجوری سر کنم.

نمی دونم افراد دیگه وقتی بی اختیار در شرایطی قرار میگیرند که از اون شرایط راضی نیستند چه کار میکنند؟ شما اگه جای من بودید چه کار میکردید؟ تحمل؟ اگه کاسه ی صبرتون لبریز شده باشه چی؟

راستی چه احساس بدیه وقتی که آدم از عزیزترینهاش دلگیر باشه...(البته تصدیق میکنم حرفهای بالا را در صحت و سلامت کامل نوشتم!!! و هیچ ارتباطی به این دلگرفتگی اخیر نداشتند.)

................................................................

بشنوید چند خطی از شغل من!

گاهی فکر میکنم میتونه یه سرگرمی جالب باشه!(اصولا هم همین طوره..بجز مواقعی که پتی وِل(۱) جلو چشامه)

اطلاعات شناسنامه ای افراد جذابترین بخش شغلمه... بشنوید از اسامی بانمک آدمها...

*خانمی حدودا سی ساله که اسمش نوشابه بود!

*یا یه خانومه دیگه که اسمش کیوان بود!

*خانومی که نام فامیلیش ندارد بود!

*خانومی حدودا 70 ساله که فاصله تاریخ ازدواجش تا طلاقش 7 روز بود!!

 فک نکنید همه اطلاعات بیاد موندنی از خانومهاست..نخیر.. بذارید از آقایون هم بگم...

* اولین موردی که برام جالب بود طی روزهای اول کاری یکی از آقایون قاضی شهر اراک بود که اسم پدرش شنبه بود! البته بعدا موارد زیادی دیدم که اسم آقایون جمعه بود!

* آقایی حدودا چهل ساله که اسمش شهزاد بود! و جالب اینکه وقتی من ازش سطح تحصیلاتشو پرسیدم در جواب گفت: بله اسممه!! اسمم شهزاده! منم که خندم گرفته بود گفتم آقای شهزاد اسمتونو نپرسیدم تحصیلاتتونو...(فکر کنم بنده ی خدا هرجا میره اسمشو 2 بار ازش میپرسند.)

................................................................

(۱)پتی ول اساسی ترین جذابیت!!! در محل کارم:

پتی ول استعاره ایست از شخصیتی تکامل نایافته و ضربه خورده از جامعه.. نمونه ای از یک انسان همیشه تحقیر شده.. به زبان خودمانی فردی ضایع که همه به ضایع بودنش معترفند،

استعاره ای از آدمهای خودشیفته که همیشه با تکیه بر موقعیت اجتماعی اطرافیان(اعم از پدر، مادر یا برادر و خواهر..یا حتی عمو و دایی و خاله...) احساس برتری نسبت به دیگر همنوعان را در خود می پرورانند. پتی ول یکی از انواع نادر و کمیاب مخلوقی بنام انسان است(امیدوارم نادر و کمیاب باشد!!!) که گفته هایش کبک گونه است بدین معنا که سرش زیر برف است و لب میجنباند، بی خبر از پوزخندهایی که دیگران در ذهن به باورهایش می زنند. ناگفته نماند که معاشرت با آنها نصیب هرکسی نمی شود، و باید مثل بنده حقیر سعادت همنشینی داشته باشید! یاد نوشته ای که خیلی وقت پیش نوشته بودم افتادم... ای کاش بعضی ها را هیچ وقت نمی شناختم!!  

از قدیم گفتند: ادب از که آموختی.... ولی نمی دونم چرا من ادب نمی آموزم از بی ادبان... برعکس.. وقتی با آدمهایی با این ویژگیها روبرو میشم بد بودن برایم تبدیل به یک خصلت متعارف در آدمها میشود! یاد میگیرم همیشه هم نباید خیلی خوب بود!!!!! (خیلی دوست دارم یکی پیدا بشه و  این دوتا جمله آخرمو از نقطه نظر روانشناختی برام تفسیر کنه!)

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه 21 خرداد1389 و ساعت 11:31 |

چندی پیش دوستی تعریف میکرد که برادرزاده دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کرده اند به هر کس که بهترین تحقیق را راجع به زندگی <<عمه عطار>> بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق میگیرد.

همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه قماش مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم میگیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند. فکر می کنید چه جوابی به وی دادند؟

مدیر مدرسه پاسخ میدهد که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد عمه عطار نبوده بلکه در مورد زندگی <<ائمه اطهار>> بوده است!

-------------------------

دارم فکر میکنم که منم تو زندگیم بارها در مورد عمه عطارها تحقیق کردم!! شما چطور؟

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 7 فروردین1389 و ساعت 21:6 |
اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...
... احساساتتان را بيان کنيد.
هيجانات و احساساتي که
سرکوب يا پنهان شده باشند
به بيماري‌هايي نظير ورم معده، زخم معده، کمر درد تصویر دختری در مزرعه و غروب آفتاب
و درد ستون فقرات منجر مي‌شوند.
سرکوبي احساسات به مرور زمان
حتي مي‌تواند
به سرطان
هم بيانجامد.
در آن زمان است
که ما به سراغ
يک محرم مي‌رويم
و رازها و خطاهاي
خود را با او در ميان مي‌گذاريم!
گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ...
وسيله درماني قدرتمندي هستند.
اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...
... تصميم‌گيري کنيد.

اثری از: دکتر دراتسیو وارلا
منبع:http://drzohrabi.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 9 دی1388 و ساعت 18:7 |

یه سلام از جنس شیشه رنگ سبزه های بیشه، یه سلام از جنس الماس به لطاف گل یاس، یه سلامه آسمونی به تویی كه مهربونی.
یک سلام و عرض تبریک ویژه هم به یکی از دوستان جدیدالمتأهل...مبارکه ایشالا

سلامتی   اما تازه چه خبر..تازه خبر اینکه..فکر کنم کم کم باید اینجا یه سایت پزشکی راه بندازم!
جمعه ای که گذشت داداشم در حالی که ازدل درد بخودش میپیچید اومد خونه..گلاب به روتون!! مثل زن زائو داد و هوار میکرد، فکر کردیم آپاندیسشه..زنگ زدم اورژانس..خانومه پرسید درد سمت چپه یا راست؟ گفتم چپ...گفت آپاندیس نیست! آپاندیس سمت راسته!......... فکم تا زمین کـِــشش اومد..(با 24 سال سن هنوزم نمی دونم آپاندیس چپه یا راسته!!!! نخند.. خودت از من بدتری!)
...خلاصه بعد از یکی دو روز و کلی آزمایش و عکس و سونو...متوجه شدند بچه پسره...عه نه یعنی متوجه شدند داداشم کارخونه شن و ماسه راه انداخته!
دردی به این شدت، بر اثر سنگریزه ای بود که از کلیه جدا شده و بسمت مثانه به حرکت در اومده بود،
شدت درد به حدی زیاد و غیر قابل تحمل بود که داداشم ترجیح داد زودترعمل کنه و سنگ رو دربیاره.
اینم چنتا سایت مفید در باره ی سنگ کلیه... پیشنهاد میکنم سری بزنید..(خصوصا آقایون..چون احتمال ایجاد سنگ کلیه در آقایون 3 برار خانومهاست.) بقول امیر شاید اینجوری وقتی که برای اینترنت میذارید قدری مفید باشه..
_سنگ کلیه(شرح کامل)
_سنگ کلیه(از زبان یک بیمار مبتلا)
_رژیم غذایی ضد سنگ کلیه

 دفع سنگ كليه بسيار دردناك است:    کلیه

 دفع سنگ کلیه>>{.. سنگ كليه، سنگي كوچك و سخت است كه از مواد زائد ادرار ساخته مي شود.اندازه اين سنگ ها معمولا از يك دانه شن تا يك مرواريد متفاوت است. اين سنگ ها مي توانند سطحي صيقلي يا زمخت داشته باشند و معمولا زرد يا قهوه اي رنگند. با تشكيل سنگ در كليه، اين سنگ مي تواند از طريق ساير بخش هاي سيستم ادراري فرد حركت كند و باعث كندي جريان ادرار، عفونت، درد شديد و از كارافتادگي كليه شود..}   

************************************ 

 خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.
____________
خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
____________
خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
____________
خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home
____________
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
____________
خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
____________
خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
____________
خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
____________
خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time
____________
خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
____________
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God
----------------------

 

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه 13 آذر1388 و ساعت 12:35 |

از تاریخ آخرین نوشته ی وبلاگم دقیقاً 208 روز یا به عبارتی 6 ماه و 23 روز میگذره! خودمونیم عجب غیبت طولانی ای داشتم!!! باورم نمیشه.

از بس درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی شده بودم دیگه گذشت زمان رو متوجه نمی شدم.

6 ماه پیش فکر می کردم در همچین روزی دیگه زنده نباشم! مسخره نیست؟ نه که نیست... واقعیت داره... درگیره یه جور بیماری شده بودم که علائمش شبیه سرطان روده و کولون بود! درد شکمی شدید که گاهی اوقات از شدت درد یکی دو ساعتی بی حال می افتادم و خیلی عوامل دیگه که روز به روز یکی بعد از دیگری ظاهر میشدند.... دو ماهی بدون اینکه کسی بفهمه از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.. روزای بدی بودند.. یادمه وقتی برای اولین بار خودم علائم بیماریمو توی نت سرچ کردم و هفت هشتا مقاله خوندم و دیدم همشون حرف از سرطان روده میزنند پشت کامپیوتر خشکم زده بود! یخ کرده بودم..ترسیده بودم... و وقتی به اولین پزشکی که مراجعه کردم اونم با کلی دلسوزی برام تشریح کرد که احتمال چه بیماری هایی وجود داره دیگه کاملاً روحیه مو باختم.سندرم روده ی تحریک پذیر سرطان کولون..سرطان رکتوم.. سرطان کبد...یادمه وقتی دکتر داشت بیماری ها رو برام میشمرد دیگه آخرای حرفشو نمیشنیدم..اتاق دور سرم میچرخید... صداش تو گوشم بم شده بود.. کلمه هاش قاطی پاتی بگوشم میرسیدند، واضح نمیشنیدم... آره..من ترسیده بودم! از این واژه ی 5 حرفی که خیلی حرفها برای به کرسی نشوندن داشت!! ترسیده بودم! مرگ ترسی نداشت.. تلاشی که برای زنده موندن باید صورت میگرفت رعب آور و وحشتناک بود.. روشهای درمانیه سرطانها.. شیمی درمانی..ریختن موهای سر و ابرو.. عارضه های مخاطی دهان.. تضعیف ایمنی بدن.. از بین رفتن مغز استخوان و.. و... و......

در همین حین که دکتر میرفتم و آزمایش و بازهم دکتر، سعی کردم اطلاعات خودمو درباره این بیماری ها و علل و عوامل اونها و راه های مقابله با اونها بیشتر کنم که.... بله.... قسمت قشنگ داستان همین جاست.. تو این سرچها و از این صفحه به اون صفحه شدنها با وبلاگ امیر آشنا شدم، خودشو اینطوری معرفی کرده بود:

امیر 22 ساله دانشجوی مهندسی الکترونیک
مبتلا به سرطان روده متاستاز به کبد

 نوشته هاش مثل نوری به قلبم میدرخشید و دلگرمم میکرد.. سری به وبلاگ امیر(من و سرطان) بزنید... حرفا و تجربه های زیادی برای گفتن داره.   مرحبا به این روحیه..

و اما....      و اما اسم بیماری من : سندرم روده ی تحریک پذیر..

و این هم چنتا سایت مفید در رابطه با این بیماری:

فارسی:

زبان اصلی:       

    *************************************************************

یه اتفاق مهم دیگه که تو این 6 ماه و اندی رخ داده.... نقل مکان ما(من بهمراه خونواده) به شهر آباء و اجدادیمون یعنی شهره اراک.... که جزئیاتش باشه یه وقته دیگه.. 


اما خطاب به دوست عزیزم آقای حمید آقا که در بخش نظرات مطلب قبلی کامنت گذاشته بودید:

بلی، دکتر ملک پور استاد ما بودند، اما در حال حاضر در دانشگاه ما تدریس نمی کنند، اگه آدرس ایمیل خودتونو برام بنویسید می تونم اونو به ایشون برسونم.

...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 11:57 |
خواستگار خیابانی..

نرگس۱ رفت توی مغازه تا قیمت بپرسه، من هنوز از پشت ویترین داشتم پارچه ها رو نگاه می کردم، تو حال و هوای خودم بودم که آقا بهمن با گفتن ببخشید منو متوجه ی خودش کرد، یه جوون جیگیلی مستون با کت مشکی و شلوار لی و پیرهن سفید، اگه یه کلاه داشی هم میگذاشت سرش میشد مثل جاهلای قدیم.

با کلی اظهار شرمندگی و عذرخواهی و توضیح و تفسیر که قصد توهین نداره! و قصد مزاحمت نداره و قصدش خیره و از اون دسته پسرهای بی کار نیست که تو خیابون دنبال دخترا بذاره و اولین باره که چنین کاری میکنه و ..... دیدم توضیحاتش خیلی طولانی شد لبخندی زدم و گفتم آقا راحت باشید، امرتونو بفرمایید، من میشنوم.. یه نفس عمیق کشید و گفت: حقیقتش من از ترمینال تا اینجا دنبالتون بودم و دیدم انگاری قصد ندارید به این زودی برگردید (از ترمینال تا دم اون مغازه یعنی چیزی حدود 1 ساعت بنده ی خدا دنبال ما از این مغازه به اون مغازه اومده بوده!!! ) واینطور ادامه داد: فکر کردم شاید ایرادی نداشته باشه اگه با شما در جریان بذارم... می خواستم اگه ممکنه شماره ی پدر دوستتونو بهم بدید تا باهاشون تماس بگیریم....

خلاصه.... من که نرگس را می شناختم به آقای جاهل گفتم: باید از دوستم اجازه بگیرم.. چشمتون روز بد نبینه.. از آقای جاهل که کلید کرده بود و اصرار میکرد و از نرگس که نهههههه.... شماره ندیا!!! من پسره رو دیدمش تو ترمینال، چشم منو در آورد اونجا از بس نیگام کرد...

هی ما رفتیم تو مغازه سراغ نرگس هی رفتیم سراغ آقای جاهل.. هی به نرگس گفتیم آخه دختر عیبی که نداره، یه شماره میدی و یه زنگی میزنند اگه نخواستی مامانت رد می کنند دیگه... هی به آقای جاهل گفتیم دوستم به هیچ وجه قبول نمی کنه! دفعه آخر که تو مخ زنی شکست خورده از مغازه اومدم بیرون آقای جاهل گفت: پس یه زحمتی بکشید شماره ی منزل ما رو به دوستتون بدید تا مادرشون تماس بگیرند با مادرم صحبت کنند.. بازم رفتم تو مغازه و بازم از نرگس جواب نهههه شنیدم اما تنها راهی بود که میشد قضیه را فیصله داد... نرگس قبول کرد و برای بار آخر رفتم سراغ آقای جاهل... دیدم روی یه تیکه کاغذ شماره ی خونه و اسم و رسم و شماره مبایل خودشو نوشته بود و کاغذ رو داد به من (فکر کنم از قبل این کاغذو آماده کرده بود!).. بازم عذر خواهی کرد و ...بالاخره تموم شد!

دست آخر هم که نرگس کاغذ رو ندیده پاره کرد و انداخت دور، می گفت تو اصفهان این جوری خواستگاری کردن ظاهر چندان قشنگی نداره و اصفهانیا نمی پسندند! می گفت حالا اومدی و اینا هم اومدند خونه ما و شد! بعدا من به فامیلمون بگم پسره تو خیابون گذاشته دنبالم؟؟؟؟؟؟

شما نظرتون چیه در مورد این روش؟
من که میگم....: آقای جاهل! این ره که تو میروی به قرقیزستان است!!!

----------------
(۱)نرگس یکی از دوستان دوره ی دبیرستان که مهره مار داره!
--------------

این چند خط را هم مینویسم به یادگاری از خانوم یادگاری فر همسایه ی محترمه ندیده و نشناخته..
اینجانب بر اساس تجربه ی چندین و چند ساله و تحقیق و تفحص موشکافانه به این نتیجه رسیدم که روحیه ی بشاش و میزان اعتماد به نفس دختران دم بخت نسبت مستقیمی با جمعیت پسران هم محلی دارد! باشد که جمعیتشان روند رو به رشدی داشته باشد. آمین.. 
+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 12:47 |