از تاریخ آخرین نوشته ی وبلاگم دقیقاً 208 روز یا به عبارتی 6 ماه و 23 روز میگذره! خودمونیم عجب غیبت طولانی ای داشتم!!! باورم نمیشه.![]()
از بس درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی شده بودم دیگه گذشت زمان رو متوجه نمی شدم.
6 ماه پیش فکر می کردم در همچین روزی دیگه زنده نباشم! مسخره نیست؟
نه که نیست... واقعیت داره... درگیره یه جور بیماری شده بودم که علائمش شبیه سرطان روده و کولون بود! درد شکمی شدید که گاهی اوقات از شدت درد یکی دو ساعتی بی حال می افتادم و خیلی عوامل دیگه که روز به روز یکی بعد از دیگری ظاهر میشدند.... دو ماهی بدون اینکه کسی بفهمه از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.. روزای بدی بودند.. یادمه وقتی برای اولین بار خودم علائم بیماریمو توی نت سرچ کردم و هفت هشتا مقاله خوندم و دیدم همشون حرف از سرطان روده میزنند پشت کامپیوتر خشکم زده بود! یخ کرده بودم..ترسیده بودم... و وقتی به اولین پزشکی که مراجعه کردم اونم با کلی دلسوزی برام تشریح کرد که احتمال چه بیماری هایی وجود داره دیگه کاملاً روحیه مو باختم.
سرطان کولون..سرطان رکتوم.. سرطان کبد...یادمه وقتی دکتر داشت بیماری ها رو برام میشمرد دیگه آخرای حرفشو نمیشنیدم..اتاق دور سرم میچرخید... صداش تو گوشم بم شده بود.. کلمه هاش قاطی پاتی بگوشم میرسیدند، واضح نمیشنیدم... آره..من ترسیده بودم! از این واژه ی 5 حرفی که خیلی حرفها برای به کرسی نشوندن داشت!! ترسیده بودم! مرگ ترسی نداشت.. تلاشی که برای زنده موندن باید صورت میگرفت رعب آور و وحشتناک بود.. روشهای درمانیه سرطانها.. شیمی درمانی..ریختن موهای سر و ابرو.. عارضه های مخاطی دهان.. تضعیف ایمنی بدن.. از بین رفتن مغز استخوان و.. و... و......
در همین حین که دکتر میرفتم و آزمایش و بازهم دکتر، سعی کردم اطلاعات خودمو درباره این بیماری ها و علل و عوامل اونها و راه های مقابله با اونها بیشتر کنم که.... بله.... قسمت قشنگ داستان همین جاست.. تو این سرچها و از این صفحه به اون صفحه شدنها با وبلاگ امیر آشنا شدم، خودشو اینطوری معرفی کرده بود:
امیر 22 ساله دانشجوی مهندسی الکترونیک
مبتلا به سرطان روده متاستاز به کبد
نوشته هاش مثل نوری به قلبم میدرخشید و دلگرمم میکرد.. سری به وبلاگ امیر(من و سرطان) بزنید... حرفا و تجربه های زیادی برای گفتن داره. مرحبا به این روحیه..
و اما.... و اما اسم بیماری من : سندرم روده ی تحریک پذیر..
و این هم چنتا سایت مفید در رابطه با این بیماری:
فارسی:
زبان اصلی:
*************************************************************
یه اتفاق مهم دیگه که تو این 6 ماه و اندی رخ داده.... نقل مکان ما(من بهمراه خونواده) به شهر آباء و اجدادیمون یعنی شهره اراک....
که جزئیاتش باشه یه وقته دیگه..
اما خطاب به دوست عزیزم آقای حمید آقا که در بخش نظرات مطلب قبلی کامنت گذاشته بودید:
بلی، دکتر ملک پور استاد ما بودند، اما در حال حاضر در دانشگاه ما تدریس نمی کنند، اگه آدرس ایمیل خودتونو برام بنویسید می تونم اونو به ایشون برسونم.![]()
...




هر بار خودمو به جای اون کوچولو می ذاشتم و از نگاه اون مسیر تار آویزون از سقف رو ورانداز می کردم.. فقط یه تار بلند می دیدم و در امتداد تار یه سقف که باید بهش رسید.. حالا اینکه چقدر به چپ و راست منحرف شدم اصلاً برام قابل تشخیص نبود تنها تلاشم این بود که از تار برم بالا و خداخدا میکردم تار پاره نشه!

این ماجرا حدوداً دو سه هفته ی پیش اتفاق افتاد اما حس نوشتنش نبود تا اینکه